تو نیستی که ببینی

از من خسته و تنها و غریب،

تسلیت دردی دوا نمی‌کنه

این عذاب دوری از دستای اون

تا ابد منو رها نمی‌کنه

سالگرد باباست دوازدهمین سال... اما ضربه اونقدر کاری بود که بعد این همه سال هنوز درد می‌کنه جاش. هنوز با شنیدن اسمش چشمامو هاله‌ای از اشک می‌پوشونه. و حسرتی به درازای زندگی در وجودم زبانه می‌کشه. بعضی با بودنشون آدمو بزرگ می‌کنن اما اون با رفتنش بزرگم کرد. یعنی آتش زد آتشی که هنوز شعله‌های رنگارنگش رو توی قلبم احساس می‌کنم.با رفتنش باورام تغییر کرد دنیام تغییر کرد همیشه فکر می‌کردم این اتفاقات مال دیگرانه هیچوقت فکر نمی‌کردم یه روز منم ...

بابا الان دیگه هر وقت کسی از دنیا می‌ره آشنا، فامیل، غریبه فرق نمی‌کنه من اونجا یاد توام برای نبودن تو گریه می‌کنم و گاهی بیتاب می‌شم الان قدرت درکم بالا رفته وقتی یکی می‌گه فلانی بابا نداره انگار با تموم وجودم می‌فهمم چی می‌کشه...

بابا وقتی رفتی خیلی چیزها تغییر کرد، تغییرات خوب؛ تغییرات بد. خوشحالم که اولین نوه‌ات رو دیدی حالا دیگه خیلی بزرگ شده ولی وقتی براش تعریف می‌کنم می‌گه مامان من یادمه ... 

بابا خیلی جات خالیه خیلی خیلی ...

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری

درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته‌اند
ترا به نام صدا می‌کنند

تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می‌شنوم
دو چشم خسته‌ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی ...

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
عاطفه

سلام . انگار همین دیروز بود . دیروز لعنتی رو میگم . هنوز وقتی یادم میافته ، مو به تنم راست میشه گلوم از شدت بغض دردی میگیره توصیف نا پذیر ، مجبور میشم گریه کنم تا این درد آروم بگیره. یه موقعهایی نمیخوام باور کنم نیست . دلم میخواست بود . بعضی موقعها میشینم تصور میکنم اگه الان بود براش چنین و چنان میکردم ولی صد حیف............. و صد افسوس ................. . کاش بقیه نوه هاش رو هم میدید . یادته چقدر نگار رو دوست داشت ( البته ایشالله دیگه دوست نداشته باشه ) یادته چقدر دوست داشت عروسش رو ببینه . راستی این عکسش قلبم رو آتیش میزنه . یادش سبز

عاطفه

انقدر قشنگ برای نگار تعریف کردی که فکر میکنه یادشه . وگرنه اونموقع فقط یکسالش بوده و بعید میدونم چیزی توی حافظش باشه [ماچ]