چهل سالگی

خیلی وقته چیزی ننوشتم گاهی نوشتنم اومده اما رسیدن به صفحه یادداشت جدید برام مقدور نبوده  گاهی هم حال و هوا برای نوشتن مناسب نبود ...

اما الان می‌خوام از چهل سالگی بگم پیش از اینها فکر می‌کردم چهل سالگی یعنی انبوهی از خاطرات و رسیدن به آخرای خط برای همین ازش می‌ترسیدم یا شاید بدم می‌اومد از پیر شدن و از خاطره شدن ...

الان دو سه ماهی می‌شه که تجربش کردم دنیای عجیبیه انگار دنیا رو یه جور دیگه می‌بینی نگاهت به آدما فرق می‌کنه به اتفاقات .. به همه چی !...

دیگه دلتنگیات و دغدغه‌هات رنگ دیگه‌ای دارند شاید نتونم درست بیان کنم ولی احساس می‌کنم دوست دارم چهل سالگی رو . شاید بالاخره بعد از چهل سال بزرگ شدم شاید...

/ 3 نظر / 18 بازدید
حسین .ح

علم و آگاهي بهين نعمت بود در زندگي اين دو از عهد كهن بودي در ايران شما روح ايراني به نور معرفت پاينده است شاهـدش انديشـه‌ي والاي عـرفان شما (رفيع)

حسین .ح

شيوه‌ي آزادگان حاصل تهذيب دل روشني جان بود تيرگي جان كجا، شعله‌ي عرفان كجا ؟ ! شيوه‌ي آزادگان وسعت انديشه است حجره در ايوان كجا،خيمه‌به‌كيهان كجا؟ ! نسبت ما و مني در اين انجمن انجمن جا كجا، شمـع پريشـان كـجا؟ ! پي نبرد بي‌خرد بر غم اهل خرد خنده‌ي بي غم كجا،ديده‌ي گريان كجا؟ ! ره به سعادت برد، هر كه پي جان رود اهـرمن جا كجا، راه بـه يـزدان كجـا ؟ ! مقصد جان « رفيع» راه به جانان بود راه به جانان كجا، گمـرهي جـان كجا؟ ! (رفيع)

مامان عاطفه( پارسا پسر پسر قند عسل)

عزیزم من که باورم نمیشه تو چهل سالت شده . منم مثل تو از چهل سالگی یه جورایی واهمه دارم البته تا این لحظه ، چون اگه قرار باشه تو چهل سالگی مثل تو انقدر سرحال و سرزنده باشم دیگه از چی بترسم [قلب][قلب][قلب]